تبليغاتX
خدامعشوقي بي همتا

خدامعشوقي بي همتا

عاشقانه با خدا

به نام او

به نام او که چون من تنهاست

 

 

برای کنار ٍ هم گذاشتن واژه ها٬

 

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است...

 

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

 

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

 

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

 

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

 

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

 

چیزهایی مثل ِِ

 

آینده

 

رفتن

 

ماندن

 

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..

 

                               

 


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 16:22  توسط سحر  | 

گذشته ها گذشته


 
 
 
 
 
آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كردم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهدو پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

 
 
 
 
 
 


 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 16:21  توسط سحر  | 

خدای من

این روزها هر وقت دلم می گیره شروع می کنم حرفهای دلم رو به خدا زدن. می دونم توی این دنیا اگه هیچکی برای شنیدن حرفهام وقت نداشته باشه و کسی نباشه که حرفهای من رو بفهمه، کسی که من بتونم اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که بدون هیچ رودربایستی همه حرفها و درد دلهام رو بهش بگم، دیگه نا امید نمی شم چون خدا هست! اونی که گاهی ممکنه نباشه خودمم. اگه هم دلم بگیره که می دونم دلتنگ می شم، میرم سراغ خدا که همیشه و در همه حال در دسترس هست و از خودش کمک می خوام...

می دونم خیلی غفلت کردم و می کنم. گاهی خیلی ازش دور می شم ولی خدا اونقدر عزیز هست که همیشه همراهم هست.ممکنه خیلی زمین بخورم ولی او اونقدر مهربون هست که دستم رو می گیره و بلندم می کنه و توان ادامه دادن راه رو بهم می ده. اگه از تاریکی های این دنیا بترسم او اونقدر خوب هست که روشنایی رو بهم نشون می ده.  ...

این نتیجه خوبی بهم داد که گاهی سنگ بشم!!! تعجب نداره مگه آدمی نمی تونه سنگ باشه اون هم سنگ صبور!!! سنگی که خودش هم خیلی حرف برای نگفتن داره و گاهی هم صبرش کم می شه!

به قول یکی از دوستان توفیقی هست که آدم درد و دل بقیه رو بشنوه، ممکنه از تو کاری بر نیاد ولی همین که برای لحظه ای کسی به تو اعتماد می کنه و حرف دلش رو می زنه یعنی توفیق!

و اونوقت تو در دعاهات او و بقیه رو به یاد بیاری و موقع مناجات با معبود سفره دلت رو تا دور دستها هم گسترش بدی و برای همه آرزوی دلخوشی و خوشبختی و سلامتی و صبر و تلاش و موفقیت و ... داشته باشی.

اون وقت می بینی حتی فرشته ها هم برای اجابت دعا با تو همراه می شن و دعای تو در کل کائنات جریان پیدا می کنه و تو با دعای همه کائنات و با راز و نیاز همه موجودات همراه می شی. اونوقت می دونی تو فقط محدود به جسمت نیستی، روح تو تا دور دستها می ره و با کل هستی همراه می شه. وقتی آرزوی خوبی می کنی اون رو برای همه بخواه، مطمئن باش نیرویی که دعا در دنیا گسترش می ده به خودت هم می رسه...

حالا بیایید و دلتون رو به خدا بسپارید و دستانتون رو رهسپار آسمان آبی نیایش کنید، پرواز کبوتران قنوت دستانتان را خواهید دید. همراه با همه هستی با خدا مناجات کنید............

 

خدا در

خانه ای است

که تنهایی

در آنجا نیست،             

در جمع

عزیزترین هایت

است ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:17  توسط سحر  | 

سخن ملاصدرا

توصیف زیبای ملا صدرا

 

... خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان 

  اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

 و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...

 پدر می‌شود یتیمان را و مادر             

 برادر می‌شود محتاجان برادری را

  همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را

  طفل می‌شود عقیمان را

 امید می‌شود ناامیدان را

  راه می‌شود گمگشتگان را

 نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

  شمشیر می‌شود رزمندگان را

 عصا می‌شود پیران را

  عشق می‌شود محتاجان به عشق را

  خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

  به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

 و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

 و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

 و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

 چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

 بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

  در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

 و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

 مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:23  توسط سحر  | 

خدا اینجاست کنارما

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی، چرا حالا نه؟

 

«موزيك...»

 

 


 

«  سايه »  غم مخور

                       خدا با ماست

خدا ميبيندت اكنون

خدا مي گويدت حالا

          خدا اينجاست

              خدا با ماست            

                       دلا درياست

                          پر از غوغاست

                                      خدا با ماست

خدا آيينه اي از ماست

تو« سايه» غم مخور

                      اينبار خدا با ماست

الهي بشكنه غصت  تموم شه بغض بي علت

الهي كه به هفت  دريا

                        بري ازآسمون بالا

ببيني توي اون دنيام

      خدايي هست كه هست با ما           

تو« سايه » غم مخمور حالا

خداي ما حاضر است اينجا

                      همين حالا

                                       همين الان

                                      خدا اينجاست كنار ما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:23  توسط سحر  | 

ماوخدا



خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 16:18  توسط سحر  | 

چگونه دعا کنیم

چگونه دعا کنیم؟
قبل از هر چیز شما باید در جملاتتان از زمان حال استفاده کنید . عالم هستی گذشته یا اینده را درک نمی کند زیرا اساسا هیچ در کی از زمان ندارد : تمام وقایع هستی در یک زمان رخ می دهد و ان زمان حال است بنابراین شما نباید از افکار مربوط به گذشته و یا ارزوهای اینده صحبت کنید عالم هستی تنها با اکنون اشنایی دارد و بس
نکته بعدی این است که جمله بندی دعاهایتان باید در جهت مثبت باشد زیرا عالم هستی از مفهوم کلمه نه نیز شناختی ندارد . در عالم هستی هیچ نوع فقدان یا ماهیت منفی وجود ندارد . بنابراین لازم است که شما حتما با لحنی جدی و جملاتی مثبت خواستتان را به زبان بیاورید مثلا ممکن است مادری با حالت التماس و تضرع و با تمام وجود بگوید ای خدا نگذار طفل من بمیرد در این دعا دو کلمه منفی وجود دارد نگذار و مردن . خیلی بهتر هست که این مادر از این جمله استفاده کند که خدایا بگذار طفلم زنده بماند یا حتی بهتر از این به صورت سپاسگزاری زیرا عالم هستی همانطور که گفتیم هیچ درکی از زمان ندارد و بگوید متشکرم که طفلم زنده است . نحوه جمله بندی دعاهایمان اهمیت فراوان دارد و با افکار منفی و ترس دچار شکست می شویم و به قول معروف از انچه می ترسیم بر سرمان می اید .
هنگامی که مادر بینوا دست به دعا می گیرد که نگذار طفل من بمیرد قلب او در این زمان در سکوت مشغول درددل با خداست و می خواهد طفلش زنده بماند و با زبانی می گوید بگذار طفلش زنده بماند به این ترتیب مانند ایستگاه رادیویی می ماند که دعایی پارازیت دار دریافت می کند تضاد بین دعای قلبی و جمله ای که ناشی از ترس مادر است مانع از ان میشود که پیام واضح دریافت شود و طبعا عالم هستی به این دعا پاسخی نخواهد داد
بعضی از مردم به نحو صحیحی دعا می خوانند ولی ناگهان دست از دعا بر می دارند و دچار تردید می شوند و با خود می گویند کسی به دعاهای من جواب نخواهد داد و مجددا چیزی دریافت نمیشود چنانچه منفی گرایی و تردید شما قویتر از دعای متمرکزتان باشد منفی گرایی پیروز میشود چون از قدرت بیشتری بر خوردار است عالم هستی به قدری خواستار بر اورده کردن خواسته های شماست که هر انچه از فکرتان بگذرد و صمیمیت بیشتری داشته باشد ان را بر اورده می کند
بعد از تکمیل دعایتان و اطمینان داشتن از اجابت ان دوباره فکرتان را به خالق عالم هستی معطوف بدارید و بگویید هر انچه میل و اراده تو باشد من نیز به ان عمل خواهم کرد که همان توکل بر خدا داشتن است زیرا خالق عالم هستی بهتر از خودمان می داند که چه چیزی به خیر و صلاح ماست
قاعده دیگر دعا کردن این است که به هنگام دریافت پاسخ متوجه دریافت ان بشوید چون خیلی از مردم دعا می کنند و پاسخ را هم دریافت می کنند منتها یا متوجه ان نمیشوند یا ان را انکار می کنند و فکر می کنند مثلا خودشان خوش شانس بوده اند یا باعث انجام ان عمل خواسته شده را افراد دیگر می دانند
سومین مرحله دعا کردن که پاسخ دادن هست به محض متوجه شدن ما باید این هدایای اسمانی را با شگفتی و شوق فراوان دریافت کنیم و سپس در اوج حق شناسی و سپاس بگوییم خدایا تو را شکر می گویم
ان وقت سعی کنیم که این شادی تحقق ارزو را با دیگران سهیم شویم
عالم هستی مهربان و شاد است و ان قدر مصمم است که تمام نیازهای ما را بر اورده کند و ما را دوست بدارد و روش زیستن را به ما بیاموزد که به زانو در میاییم و در امواج پر طغیان خداوندی فرو می رویم با ما بازی می کند و تفریح می کند تا به خود اییم و درک کنیم که این نیروی مهربان سر انجام ما را در اغوش خود خواهد گرفت و به ساحل نجات خواهد رسانید و به ما اجازه خواهد داد در اغوش پر مهر خداوند باشیم و گوته می گوید خداوند ذات ابدی تمام چیزهای موجود در عالم هستی را به عزیزانش می دهد تمام شادی ها و تمام غم ها همه چیز برای عزیزانش.
بسیاری افراد به قدرت دعا اعتقاد ندارند اما دعا چیزی بیش از فکر نیست نوعی اشتیاق و اتش قلبی و درونی فکری متمرکز شده که خودمان بوجود می اوریم و و اگر دعای ما بطور واضح در ایستگاه گیرنده دریافت شود مطمئنا به استجابت می رسدو نکته اصلی در اینجا نحوه ارسال افکارمان است
==============

اگر بنده ی با ایمان به درگاه خداوند دعایی
کند که به صلاح حال او نباشد خداوند به دلیل لطف و
مرحمت خود دعای او را اجابت نمی کند.
دختر جوانی را می شناختم که هر روز دعا می کرد تا با پسری از
اقوام خود ازدواج کند.
او حتی از فکر سر نگرفتن این ازدواج نیز بر خود می لرزید و در دعا
های خود هرگز جرات نمی کرد صلاح خداوند را بخواهد.چون انقدر
عاشق پسر بود که تصور اینکه ازدواج با او به صلاحش نباشد نیز از
ذهنش خطور نمی کرد.پس از مدتی پسر با دختر دیگری ازدواج کرد و
چند ماه بعد مشخص شد او فردی هوس باز و عصبی بوده است.بعد از
این اتفاق دختر که از لطف خداوند بسیار شکرگزار بود هنگام دعا این
عبارت را به کار می برد:
((خدایا کاری کن تا با ان کسی که تو صلاح می دانی ازدواج کنم.))
به زودی با پسری ازدواج کرد که همه ی خصوصیات فرد قبلی را
داشت ضمن اینکه هوسباز و عصبی نیزنبود.
بنابراین بهترین دعا،سپردن امور به دست خداوند است.انسان باید
مسئله یا مشکل خود را تماما به عقل کل بسپارد منتظر بماند تا خداوند
خود مسئله اش را حل کند.چون یکی از دلایل مستجاب نشدن دعا
دخالت انسان در کار خداوند است. اغلب انسان پس از دعا کردن به
درگاه پرورگاربه دلیل بی ایمانی،خود دست به کار می شود و به دلیل
اضطراب و نا آرامی کارها را خراب می کند.انسان در صورتی میتواند
زندگی خود را به خداوند بسپارد که این حقیقت را دریابد که خداوند
چیزی جدا از او نیست.خداوند در درون هر انسانی وجود دارد و همه
ی موجودات تجلی ذات پاک او هستند.
ارتباط با خداوند ایمان است و صدای ما تنها از راه
ایمان به گوش خدا می رسد در غیر این صورت
سخن ما دعا محسوب نمی شود.
بنابراین پس از اینکه کارها را به دست عقل کل سپردیم باید با ایمان،
منتظر اجابت خواسته ی خود بنشینیم و بدون رهنمود یا هدایت دست به
کاری نزنیم،تا خداوند خود خواسته ی ما را به انجام برساند،باید
بگوییم:
خدایا اگر لازم است که کاری انجام دهم رهنمودی
برایم بفرست.
عقاب در میان جانداران همنوع خود یک عمر طولانی دارد. او قادر است تا ۷۰ سال زنده بماند. اما برای رسیدن به این سن و سال باید یک تصمیم مهم بگیرد.

پس از گذشتن ۴۰ سال نوک دراز و تیز عقاب خمیده شده و چنگال های فرسوده و ضعیف او دیگر توان و کار برد پیشین برای به چنگ آوردن شکار خود را ندارد. پرهای ضخیم و کلفت به سینه اش چسبیده و مانعی اساسی در پروازهای سرنوشت ساز او می شود. در چنین موقعیتی عقاب بیش از دو راه در پیش ندارد. یا بمیرد و یا برای بقاء عمر دست به یک تغییر و تحول اساسی که ۱۵۰ روز بطول می انجامد بزند.
عقاب راه دوم را برگزیده و برای این تغییر و تحول به سوی یک کوه بلند که بر روی آن لانه و کاشانه او قرار دارد پرواز کرده و بر روی یک صخره سنگ فرود می آید. در آنجا منقار خود را آنچنان بر روی این صخره کوبانده و این کارِ دردناک را ادامه می دهد تا منقارش کاملاً متلاشی شده سپس منتظر می ماند تا منقار جدید او دوباره رشد کند. با منقار جدید ناخن های کهنه و فرسوده خود را کشیده و بعد از تحمل درد و رنج فراوان در انتظار درآمدن ناخن های جدید خود می شود. و بالاخره با ناخن های تازه و تیز خود پرهای چسبناک و کهنه را از سینه جدا کرده و با صبر و شکیبایی چشم براه پرهای تازه و جدید خود می شود.
پس از اتمام این پروسه ی دشوار و طاقت فرسا که ۵ ماه بطول می انجامد، عقاب پرواز معروف خود را که پرواز تولد دیگری است، آغاز کرده و ۳۰ سال دیگر به حیات خود می افزاید.
عقاب دست به چنین تغییر و تحول سخت و دردناک می زند زیرا او باید بین زنده ماندن و مردن یکی را انتخاب کند که او انتخاب اولی را گزیده و برای آن هزینه سنگینی می پردازد.
نیاز انسان به تغییر و تحول مانند عقاب بین زنده ماندن و مردن نیست. او می تواند بدون تغییر و تحول اساسی به عمر خود بیافزاید. اما نکته ی اساسی در این است که آیا هدف انسان زندگی کردن است یا زنده ماندن. تفاوت اساسی بین این دو در این است که زندگی کردن یعنی داشتن هدف و این هدف است که به انسان انگیزه برای زندگی کردن می دهد و او را به یک نیروی خلاق و پرتوان در جامعه تبدیل می کند. برای زنده ماندن نیروی محرکه ای وجود ندارد و انسان فقط در یک نقطه ثابت در جا می زند. زندگی کردن یعنی حرکت به جلو که این حرکت خود مستلزم تغییر و تحول دائمی در رفتار و کردار بشر است.
تغییر و تحول برای خیلی از انسان ها کار ساده ای نیست، زیرا آنها ترجیح می دهند که در جایگاه راحت طلبی خود باقی مانده و وضعیت سخت و پر رنج خود را تحمل کنند. تا اینکه دست به اقدامات لازمه برای خلاصی از این وضعیت ناخوش آیند بزنند.
شاید در انتظار دست غیب و معجزه آسائی هستند که آنها را از این مهلکه نجات بدهد. این راحت طلبی برای خیلی از این افراد تبدیل به یک عادت شده است.
همانطوریکه در مقاله های پیشین در «پیام آشنا» اشاره کردم، بدست آوردن عادات خوب بمراتب آسانتر از ترک عادات بد است.
هنگامی که عادات خوب وارد سیستم فکری می شوند عرصه را بر عادت های زشت تنگ کرده و جایی برای آنها باقی نمی گذارند. اطاقی را در نظر بگیرید که هوای آن قابل تحمل نیست برای اینکه این هوای کهنه از اطاق خارج شود می بایستی پنجره ها را باز کرده و هوای تازه را به اطاق راه داد تا هوای کهنه از اطاق بیرون رانده شود.
عادت های منفی هم باید بوسیله عادت های مثبت از مغز انسان به بیرون رانده شوند. عادات مثبت از افکار مثبت سر چشمه می گیرند. هر چقدر تحولات فکری بطرف مثبت گرایی سیر کند آثار آن در رفتار و کردار انسان بیشتر هویدا شده، جای خود را بیشتر و بیشتر در یک زندگی سعادتمند باز می کند و پس از مدتی جزئی از زندگی می شود. این تحولات در باروری استعدادها، توانمندی ها و خلاقیت انسان تأثیر قابل ملاحظه ای خواهد داشت.
باید توجه کرد که پروسه ی تغییر و تحول بدان معنی نیست که به گرفتاری ها و مشکلات زندگی توجه نکرد با مشکلات باید با یک دیدگاه مثبت نظر افکنده، کمبود و کاستی ها را با صبر و شکیبایی از سر راه برداشت.
زندگی بدون چالش مانند رفتن به دانشگاه بدون کسب دانش است.
از مشکلات نباید هراسید و دیگران را مقصر دانست. مشکلات را باید جزئی از زندگی دانست. زمانی که دیگران را مقصر بدانید رفع مسئولیت کرده و با این کار توانمندی تغییر و تحول را از خود می گیرید.
مقصر دانستن این و آن اتلاف وقتی بیش نیست. این کار افکار شما را از مسیر اصلی که مربوط به خود شماست دور کرده و شما را بطرف توجیه کردن عوامل خارجی که کاربردی در راه حل مشکلات نخواهند داشت سوق می دهد. ممکن است موفق شوید به دیگری این احساس گناه را بدهید که او مسئول گرفتاری های شما است ولی هزینه ای که برای این کار می پردازید این است که از این مشکلات و گرفتاری ها تجربه ای یاد نگرفته و از آن ها در آینده استفاده نکنید.
پس چه بهتر که بجای قبول مظلومیت قبول مسئولیت کرده و برای رفع مشکلات دست به تغییر و تحول اساسی زده و همانند عقاب پرواز تولد دیگری را آغاز کرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 16:24  توسط سحر  |